خرید بک لینک
نهایت سایه ام عمری گذر را طی بود تنها!مرا مستی بود دردی که شب را می کشم سودا! قلم یاری دهد دستی توانم نای بودن را!ز هجران غربتم در شب همی آرد نظر دنیا!تو بودی پرتو روشن تو را نرگس بود چشمان!در این ظلمت که تاریکی شود بر سایه ها پیدا!بدین آشوب بیماری ز هر دم باشدم عجزی!نهایت در زمستانی چنان سوز آورد سرما!به ساز آواز ماتم جان نمایان اشک بر دیده!به لب آهی کشم از غم بیارم واژه ها غم ها!دمک چون بی کسی از غم بدان بودن نفس ها را!رهایی بند تاریکی بود در هر نفس رویا!

برچسب: نویسنده: امیر نوری تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 15:58

به خوشحالی و شادابی رها گردد اگر جان ها!سرابی محو شادابی ز سودایی به درمان ها! سحر روشن کند روزی غروبم چون بود سوزی!چه مشکل ها به جان آید گذر اما به آسان ها!تو را ای یار زیبارو شمایل باشدت نیکو!در آن وقتی وزش بادی بیارد ابر باران ها!تو را مستی قدح لعلی بود از جام شیرینت!تو را عهدی چنان بستم مرا بودن به پیمان ها!روا گر باشدم پیدا فدا آرم تو را جانی!گرا در یک نظر بر من ببندی طره فرمان ها!دمک را در گذر شب ها چنان آشوب جان رویا!نهایت روزخوشبختی مرا باشد نمایان ها!

برچسب: نویسنده: امیر نوری تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 15:58

آسان تر تاریکی ظلمت نبود راهی!

در عمق فلک پیدا تابد به سرا ماهی!

آسان                             آدمک                          آریاپناهی

نایم به قدم رفتن ناید به دگر آری!

هر سو که نظر کردم من ماندم و در چاهی!

گر بار دگر فرصت جان را به سلامت شد!

در بودن جان دقت می کردم و آگاهی!

طاقت نبود صبرم در هر نفسم دردم!

باید به دگر سویی منظر بودم گاهی!

چون بودن سودایی غم بار اثر آتش!

​​​​​​​باشد به گذر بودن سر سوزد و جان آهی!

برچسب: نویسنده: امیر نوری تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 15:58

می وزد باد و آورد باران!

هر نظر سویی در به در پیمان!

باران                                     آدمک                   آریاپناهی

خفته در خوابم یا که بیداری!

​​​​​​​باشدم رویا منظری تابان!

چون دگر از غم درد بودن نیست!

بار خوشحالی می شوم شادان!

​​​​​​​گه به جان آید غربتی غم را!

ناتوانم من از تحمل آن!

در دلم هر دم غصه تنهایی!

روی زیبایت چون رسد دستان!

هر شبم منظر در فلک زیبا!

​​​​​​​چون قمر گلگون پرتوی آسان!

برچسب: نویسنده: امیر نوری تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 15:58

راهی بود کز آتشی آیم برون آغوش بر!شب ها سحر کردم ولی کویت نشد ما را سفر! دل خسته از آشوب جان چون تشنه ای له له زنان!بخشا اگر پیمان ما وصلت بود در هر نظر!نیکوی صورت روی تو از هر چه زیبا موی تو!تابان تویی در آسمان عاری بود اسماء قمر!از آمدن یا رفتنت به باشدی چون منظرت!خلقی خرابند حال بد گشتن فنا خلقی دگر!رویا بود گر یک نظر بر من کنی از دیده ات!آشفته ی مویت مرا لب بر سخن آرد ثمر!چون می زنی تیر از کمان دردی دمک دارد گران!ای روزنه ایام جان بگذر زما تاوان ز سر!

برچسب: نویسنده: امیر نوری تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 15:58

دم که رسد بر نفس سوز شرر را کجا!

می بزند بر سرم عزلت سودا کجا!

نفس                       آدمک                       آریاپناهی

درک بود زندگی گر برسم کوی تو!

یا که بگیرم برت ناز کنم تا کجا!

در دل ظلمت ولی طور دگر باشدی!

وهم سرا مهلتی گیرد و پیدا کجا!

غصه به تنهایی ام اشک سزا آیدم!

رفته رسا آرزو کنج زوایا کجا!

گر بگشایی ز کو راه وصالت مرا!

قصد رسین بود ، گفته ی بی جا کجا!

چون نرسد ره دمک غصه به بودن روا!

فکر رهایی بود بودن خارا کجا!

برچسب: نویسنده: امیر نوری تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 15:58

می ببرد برده را باز بگیرد قدم!ره به سرا نگذرد صحبت بودن کرم! گر برسد کوی تو ره به در سوی تو!جمله قرار آیدم واژه سرایم قلم!گفته ی پیمان بود چهره ی وجدان خرد!گشته نکویت کمان قوس هلالی که خم!خفته وزش را تبه رفته بیارد خبر!عالم ماتم نهان گر چه در آیم ز غم!لحظه ی وجدان نکو تا که شوی روبه رو!دیو بد اهریمنی صاحب گیتی ستم!غصه دمک عاشقی بگذرد این فارغی!​​​​​​​کز ره کویت چنان یار نکو در برم!

برچسب: نویسنده: امیر نوری تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 15:58

بودن مامن مرا خاطره رویا برم!

دیدن معنا سرا در غم زیبا برم!

مامن    نکو                               آدمک                   آریاپناهی

سّر حقیقت چنان می بردم در عجب!

نای توان نایدم صورت بی جا برم!

​​​​​​​عاقبتم موعدی تا به عقوبت رسم!

​​​​​​​چون که بود دنیوی فکر نفس ها برم!

گشته مهیا مرا فرصت چون روشنی!

کز دل شب ظلمتی روشن دارا برم!

جان مرا آرزو خدمت کوتان نکو!

​​​​​​​ره به درستی برم سوی وزش ها برم!

برچسب: نویسنده: امیر نوری تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 15:58

صورت زیبایی ات نقش روا غمزه ها!لحظه ی در روشنی پرتو رویت فرا! گشته ی سودایی ات عالم معنایی ات!می برسد لحظه ای عاشق جانان رها!خفته مرا دیده ام درد نظر چیده ام!راه قدم رفته را عالم بودن چرا!طرفه خبر از تو را آوردم لحظه ها!درد فراغت چنین می شکند در سرا!روشن پرتو کشد رخ به عیان چهره را!دیده نظر بر افق می زندم تا فنا!غصه دمک غم نشد ماتم دوری چنان!گم شده ام در زمان درد و عذابم بیا!

برچسب: نویسنده: امیر نوری تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 15:58

صفحه بندی